<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>RoozeShadi.com روزِ شادی &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://www.roozeshadi.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.roozeshadi.com</link>
	<description>جالب , جذاب و  دیدنی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 13 Mar 2010 11:22:54 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.5</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>داستانی کوتاه و آموزنده</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%8a-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%8a-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 11:22:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3415</guid>
		<description><![CDATA[
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/dastanpic.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-3416" title="داستان کوتاه" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/dastanpic-300x200.jpg" alt="داستان کوتاه" width="300" height="200" /></a></p>
<p>در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.<br />
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.</p>
<p>معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. &#8220;رضایت کامل&#8221;.</p>
<p>معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.</p>
<p><span id="more-3415"></span></p>
<p>معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.</p>
<p>معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.</p>
<p>خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.</p>
<p><a href="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/dastanpic2.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-3417" title="داستان کوتاه" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/dastanpic2-300x200.jpg" alt="داستان کوتاه" width="300" height="200" /></a></p>
<p>خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش &#8220;زندگی&#8221; و &#8220;عشق به همنوع&#8221; به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.</p>
<p>پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.</p>
<p>یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.</p>
<p>شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.</p>
<p>چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.</p>
<p>چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.</p>
<p>ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.</p>
<p>تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.</p>
<p>خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.</p>
<p>بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است</p>
<p>همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید&#8230; وجود فرشته ها را باور داشته باشید</p>
<p>و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%8a-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>الاغ مرده</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 09:52:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3359</guid>
		<description><![CDATA[چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»</p>
<p>چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»<br />
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»<br />
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»<br />
مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»<br />
چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»<br />
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه <a href="http://www.roozeshadi.com">الاغ </a>مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»<br />
چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»<br />
یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»</p>
<p>چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم ۸۹۸ دلار سود کردم..»<br />
مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»<br />
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جنی (داستان طنز)</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%ac%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b7%d9%86%d8%b2/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%ac%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b7%d9%86%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 09:56:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3320</guid>
		<description><![CDATA[
یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو  می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش  اسم جنى (یه دختر) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--StyleSheet Link--><!--  /*                        - Quick Edit and Delete Comment Icons for Classic Templates                        - */  /* Hide it now, show it later with dynamically-generated CSS */ .item-control {    display:none; }  .item-control a, .item-action a {    text-decoration:none !important; }  .widget-item-control {   float: right; }  .icon-action {   border-style: none !important;   margin: 0 0 -5px 0.5em !important; }  .delete-comment-icon {    background: url('http://www.blogger.com/img/icon_delete13.gif') no-repeat left;     /* makes a 14x14 box */    padding:7px }  /* Mobile video tags shown on handhelds only.    All others get regular video tags. */ @media all {   .BLOG_mobile_video_class {     display:none;   } }  @media handheld {   .BLOG_mobile_video_class {     display:inline;   }   .BLOG_video_class {     display:none;   } } --><!--StyleSheet Link--><!--  --><!--StyleSheet Link--><!-- BODY { margin:0px } #container0 { margin:0px; background-color: silver } #container1 { width: 950px; margin: 0 auto; background-color:white; background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/side-bg.gif'); background-repeat:repeat-y; background-position: right 50%;  }  /* Header                        - */ #header { background:#311028; color:#FFFF00 } #blog-title, #blog-title-per, #blog-title-eng { font-size:200%; line-height:1.2em; font-family: arial, helvetica, verdana, Trebuchet MS, sans; color:#FFFF00; margin:0px 40px 0px 40px } #blog-title a, #blog-title-per a, #blog-title-eng a { text-decoration:none; color:#FFFF00 } #description, #description-per, #description-eng { padding:0px 60px 10px; font-size:94%; line-height:1.5em; color:#FFFF00; margin:0 } .left { text-align: left; direction: ltr; width: 50% } .right{ text-align: right; direction: rtl; width: 50% }  /* TOP-Menu                        - */ .menu	 { background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/bg-menux.gif'); background-color:#311028; font-size: 8pt; height: 22px; padding-top: 3px; padding-bottom: 3px; padding-left: 7px; padding-right: 7px; font-weight: bold; text-align: center; line-height: 16px; color:white; border: 0px solid #000000; font-family: helvetica, verdana, Trebuchet MS, arial, sans } a:link.menu 	{ background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/menux.gif'); background-color:#311028; text-decoration:none; color: #CFCFE0 } a:visited.menu 	{ background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/menux.gif'); background-color:#311028; text-decoration:none; color: #CFCFE0 } a:active.menu   { background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/menuonx.gif'); background-color:#C0C0C0; text-decoration:none; color: #000000 } a:hover.menu    { background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/menuonx.gif'); background-color:#C0C0C0; text-decoration:none; color: #000000 } .shadow { background-color:white; background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/shadow.gif'); text-align: right } .stretchbar { background-color:#311028; background-image: url('http://www.3jokes.com/picts/stretchbar.jpg'); text-align: left; width:100%; min-height:28px }  /* Sidebar                        - */ #mainpage { direction: rtl} #sidebar0 { text-align: right; width: 196px; float: right } #sidebar1 { font-family: tahoma, arial, sans-serif; font-size:97%; line-height:1.5em; padding:0px 15px 20px 30px; color: #ffffff } .sidebartitle {	padding:0 0 .2em; border-bottom:1px dotted #FFFFFF;	font: bolder 16px tahoma, arial, sans-serif; color: #ffffff } #sidebar a:link { color: #CC6699; text-decoration: none } #sidebar a:visited { color: #CC6699; text-decoration: none } #sidebar a:active { color: #CC6699; text-decoration: underline } #sidebar a:hover { color: #ffcc33; text-decoration: underline }  /* Main                        - */ #main0 { min-height: 400px; text-align: right; vertical-align: top; float: right } #main1 { width: 600px; margin: 0px 80px 0px 0px; color:black; font-size:97%; line-height:1.5em } #main { color:black; font-size:97%; line-height:1.5em } #date { text-align: left; direction: ltr; color:#993366 } A:link {color: #cc9966; text-decoration: none} A:visited {color: #cc9966; text-decoration: none} A:active {color: #cc9966; text-decoration: none} A:hover {color: #660000; text-decoration: none} .biglink {font: bold italic 12px verdana, arial, sans-serif; text-decoration: none} :hover.biglink {font: bold italic 12px verdana, arial, sans-serif; text-decoration: underline}  /* Posts                        - */ .ads { border:1px solid #cc66cc; } .tblgh { border:1px solid #cc66cc; } .date-header { margin:0 28px 0 43px; font-size:85%; line-height:2em; text-transform:uppercase; letter-spacing:.2em; color:#993366 } a.title-link { text-decoration:none; color: #993366 } a:hover.title-link { text-decoration:underline; color: #993366 } .post-body { font-family: Tahoma; border:0px none; padding:0px; margin:0px; text-align: justify; } .divider { BORDER-RIGHT: #cc66cc 1px solid; BORDER-TOP: #cc66cc 1px solid; BORDER-LEFT: #cc66cc 1px solid; WIDTH: 100%; COLOR: #ffffff; BORDER-BOTTOM: #cc66cc 1px solid; HEIGHT: 3px } .post p { font-family: Tahoma; margin-left:0; margin-right:0; margin-top:0; margin-bottom:.75em; text-align: justify; } .post img { margin:0 0 5px 0; padding:4px; border:1px solid #43437C } blockquote { border-left:0px dotted #43437C; border-right:0px dotted #43437C; border-top:1px dotted #43437C; border-bottom:1px dotted #43437C; margin:.75em 0; padding-left:15px; padding-right:15px; padding-top:0px; padding-bottom:0px } .post blockquote p { margin:.5em 0 } .blogger-labels { display:none } .bestgame{ background-color: #ffffcc } .bestvideo{ background-color: #ffffcc } --></p>
<p dir="rtl">یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو  می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!<br />
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟<br />
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش  اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…<br />
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای <a href="http://www.roozeshadi.com">مسابقه </a>اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط  بندی کردم اسمش جنی بود.<br />
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.<br />
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر  می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.<br />
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟<br />
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%ac%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b7%d9%86%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کشاورز و الاغ</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 00:43:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3311</guid>
		<description><![CDATA[

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به  درون یک چاه بدون آب
افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از  درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،  کشاورز و مردم روستا تصمیم
گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر  بمیرد و مرگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div id="photocaption_parent">
<div>کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به  درون یک چاه بدون آب<br />
افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از  درون چاه بیرون بیاورد.</p>
<p>پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،  کشاورز و مردم روستا تصمیم<br />
گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر  بمیرد و مرگ تدریجی او باعث<br />
عذابش نشود.</p>
<p>مردم با سطل روی سر  الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش<br />
را می تکاند و زیر  پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می<br />
کرد روی خاک ها  بایستد.</p>
<p>روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن <a href="http://www.roozeshadi.com">الاغ </a>بیچاره  ادامه دادند و الاغ<br />
هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه  چاه رسید و در حیرت<br />
کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد &#8230;</div>
<div><a href="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/olagh.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-3312" title="الاغ" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/olagh-193x300.jpg" alt="الاغ" width="193" height="300" /></a><br />
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره<br />
دو  انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و<br />
دوم  اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود</div>
</div>
<div id="phototags"><script type="text/javascript">// <![CDATA[
// <![CDATA[
var photo_tags=[];
// ]]&gt;</script></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2-%d9%88-%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%ba/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه پیرزن به خدا</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%8a%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%8a%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 01:27:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3305</guid>
		<description><![CDATA[یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !</p>
<p>با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:<br />
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.</p>
<p>این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن &#8230;</p>
<p>کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند &#8230;</p>
<p>همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: <a href="http://www.roozeshadi.com">نامه‌ای به خدا </a>!</p>
<p>همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :</p>
<p>خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی &#8230; البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d9%8a%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان جالب اطلاعات لطفا&#8221;</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa-%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa-%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 04:28:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3263</guid>
		<description><![CDATA[خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.<br />
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.</p>
<p>بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود &#8220;اطلاعات لطفا&#8221; بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.</p>
<p>دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.</p>
<p><span id="more-3263"></span></p>
<p>انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.</p>
<p>تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.<br />
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.<br />
&#8220;انگشتم درد گرفته&#8230;&#8221; حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.<br />
پرسید مامانت خانه نیست؟</p>
<p>گفتم که هیچکس خانه نیست.<br />
پرسید خونریزی داری؟<br />
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.<br />
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟<br />
گفتم که می توانم درش را باز کنم.<br />
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.</p>
<p>یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.<br />
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.<br />
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.<br />
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.<br />
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون<br />
کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.</p>
<p>او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با <a href="http://www.roozeshadi.com">اطلاعات</a> لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.<br />
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟</p>
<p>فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.</p>
<p>وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم&#8230; دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.<br />
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که &#8220;اطلاعات لطفا&#8221; چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.</p>
<p>سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!<br />
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.<br />
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟<br />
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.<br />
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟</p>
<p>گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.<br />
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟</p>
<p>گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.</p>
<p>سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.<br />
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.<br />
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.<br />
پرسید: دوستش هستید؟<br />
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.<br />
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.<br />
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.<br />
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:<br />
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند&#8230; خودش منظورم را می فهمد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9%d8%a7%d8%aa-%d9%84%d8%b7%d9%81%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دختر کوچک و آقای دکتر</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 05:09:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=3202</guid>
		<description><![CDATA[در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو  در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو  در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.</p>
<p>اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .<br />
دختر <a href="http://www.roozeshadi.com">دکتر </a>را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !</p>
<p>مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا &#8230;.. !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لباس های کثیف همسایه</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 21:57:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=2733</guid>
		<description><![CDATA[زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.<br />
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»<br />
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.<br />
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد <a href="http://www.roozeshadi.com">زن</a> جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»<br />
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%ab%db%8c%d9%81-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شوخی با داستانهای دوران دبستان</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%b4%d9%88%d8%ae%d9%8a-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%b4%d9%88%d8%ae%d9%8a-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 22:09:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=2420</guid>
		<description><![CDATA[گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاو ما ما می کرد<br />
گوسفند بع بع می کرد<br />
سگ واق واق می کرد<br />
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی<br />
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.<br />
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.<br />
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.</p>
<p><span id="more-2420"></span><br />
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.<br />
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.<br />
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد<br />
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.<br />
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید <a href="http://www.roozeshadi.com">چوپان دروغگو</a> به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%b4%d9%88%d8%ae%d9%8a-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%8a-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان عاشقانه زیبا</title>
		<link>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/</link>
		<comments>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 22:38:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozeshadi.com/?p=2394</guid>
		<description><![CDATA[زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.<br />
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.<br />
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم<br />
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!<br />
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم<br />
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری<br />
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی<br />
مرد جوان: مرا محکم بگیر<br />
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟<br />
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی<br />
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه<br />
روز بعد روزنامه ها نوشتند<br />
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه<br />
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،<br />
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت<br />
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن<br />
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت<br />
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش<br />
رفت تا او زنده بماند<br />
و این است <a href="http://www.roozeshadi.com">عشق </a>واقعی. عشقی زیبا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozeshadi.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
